تبلیغات
زرتشت - 21 امرداد ماه سالروز پدافند آریابرزین در برابر اسکندر گجستک گرامی باد.
راه در جهان یكی است و آن راه راستی است

21 امرداد ماه سالروز پدافند آریابرزین در برابر اسکندر گجستک گرامی باد.

سه شنبه 21 مرداد 1393 10:28

نویسنده : R.ash
بر پایه یادداشت‌های روزانه «کالیستنس» (Callisthenes)تاریخ‌دان رسمی اسکندر، ۱۲ اوت (August) سال ۳۳۰ پیش از زادروز، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی «پرسپولیس» پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه کوهستانی بدعبور (دربند پارس، تکاب در کهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن» رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده‌هاهزار نفری اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شکست و فراری [«آریوبرزن.کام» یادآوری: در مورد فرارهای داریوش سوم دودلی وجود دارد و به گفتمان و پژوهش‌های بیشتری در این‌باره نیاز است. ] داده بود. سرانجام این هنگ با دورگیری کوه‌ها و یورش به کسان آن از بلندی‌های بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاک افتاد. مورخ اسکندر نوشته است که اگر چنین مقاومتی در گاوگاملا یا گوگمل Gaugamela (کردستان کنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شکست مان قطعی بود. در « گاوگاملا » با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز که درحال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم به سوی شمال شرقی ایران رفته بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می‌داد. دلاوری های ژنرال آریو برزن، یکی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشکیل می‌دهد و نمونه‌ای از جان‌گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعکس می‌کند.

برخی از تاریخ پژوهان در نوشته‌هایی خود یادآور شده‌اند که زمان نبرد بین آریوبرزن و اسکندر در 20 ژانویه 330 پیش از زادروز مسیح (30 دی/1 بهمن) روی داده است. ولی برای پی‌بردن به زمان درست آن به پژوهش‌های بیشتری نیاز است تا بدان وسیله بتوان بزرگداشت سالیانه‌ای را درنظر گرفت.
مکان نبرد گوگمل یا گاوگاملا

پیشتر به اشتباه نام این نبرد را «نبرد اربیل» می‌خواندند. مکان درست این پیکار شناخته شده نیست. در جاهای دیگر یاد شده است که شاید مکان آن نزدیک جایی است که یک کوه به شکل گوژ شتر بوده است از اینرو با ریشه‌یابی واژه «Tel Gomel یا Tel Gahmal» که برگردان واژه‌ی «گوژ شتر» به زبان عبری است بدان دست یافته‌اند. همچنین «پلوتارک» در زندگی (دوران) اسکندر می‌گوید که گوگمل همان آخور (طویله) شتر می‌باشد. اکنون بیشتر کسان بر این باورند که مکان نبرد گوگمل (43.25 ;36.36) در خاور موصل و بالای عراق کنونی که به پیشنهاد «سر آرول استین» در سال 1938 (Limes Report ، برگ 1 تا 127) بوده، قرار گرفته است. با بررسی چندی از این نقشه‌ها دیدم که برخی از آنها پیکار گوگمل را در شمال (wikimapia.org)، برخی شمال شرق و بیشتر آنها در شرق موصل را نشان داده‌اند که این خود جای بررسی بیشتری را دارد. لازم است بدانید که چون این مکان گمان زده شده کمی بالاتر از موصل و در شرق قرار گرفته است، شمال شرق هم از آن یاد شده باشد. همچنین شما می‌توانید با نام‌نویسی و ورود به تارنمای wikimapia و گزینش زبان فارسی، به آسانی یک نام برای مکان خود بنویسید که شاید بتواند انگیزه‌ی خوبی برای نپذیرفتن این باشد که گوگمل در شمال موصل قرار دارد.

آریو برزن و مردانش ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، که آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسکندر آغاز کرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یادبود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حک کرده‌اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟

لئونیداس پادشاه اسپارتی‌ها بود که در اوت سال ۴۸۰ پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر یورش ارتش ایران به خاک یونان را در دست گرفته بود.
مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی

نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد که آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است که؛ یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک کرده‌اند تا از او سپاسگزاری شده باشد. ولی از آریوبرزن جز چند سطر برگردان(ترجمه) از منابع دیگران اثری در دست نیست. از شباهت‌های مرگ لئونیداس با آریو برزن این است که: هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند آریو برزین حاضر به تسلیم نشد و خشایارشا دستور داده بود او را با تیر و نیزه زدند تا از پا درآمد. که به دلیل همین شباهت در از خود گذشتگی او و آریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر آریوبرزن بنویسند « به یاد لئونیداس ».

با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عکس در کنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به کشورهایشان می برند که: “ای رهگذر، به مردم لکونی اسپارت بگو که ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت کرده باشیم.”( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.

در نگاشتن این برگ از نوشته‌های «دکتر نوشیروان کیهانی‌زاده» کمک گرفته شده است.


سروده هایی درباره سردار بزرگ ایرانی ” آریو برزن “

چو نزدیک شد لحظه واپسین به میدان آورد گفت این چنین:
« بدان ای سکندر پس از مرگ من پس از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را نهی بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و کاخ شاهنشهان قدم چون نهی با دگر همرهان
مبادا شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد همچو من »
چو اسکندر این جانفشانی بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید
به آهستگی گفت با خویشتن که اینست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آریا مرد گرد پی پاس ایران زمین، جان سپرد
ولی داد درسی به ایرانیان که در راه ایران چه سهل است جان
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
دریغ است از ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

چامه (شعر) از خانم توران بهرامی (شهریاری)، کتاب دیوان توران

سروده های بانو هما ارژنگی

چو اسکندر به دُژ خویى
سوى ایران زمین آمد،
چو روباهِ کژاندیشى،
پىِ بیداد و کین آمد،
کُنامِ شیرمردان را،
ندانستى که جان باید
ندانستى نبردِ این دلیران را
توان باید …
***
از آن سو – آریو برزن،
همان سردارِ خصم افکن
سپاهى انجمن آورد
از مردانِ رزم‏آور
همه گُرد و همه چابک
بهین اندیشه و نیکو
همه چالاک و تیرانداز
سنگین سینه و بازو …
پس آنگه گفت با یاران:
«کنون کاین اهرمن خو را
«به سر اندیشه جنگ آمد،
«کنون کز فتنه دشمن،
«وطن را عرصه تنگ آمد،
«بپا خیزید اى یاران!
«که این هنگامه خون را
«نه هنگامِ درنگ آمد.
«سزاى دشمنِ بدخو
«همى بارانِ سنگ آمد …
«هر آنکو دشمنِ ایران
«نگون باید.
«کژاندیشِ دَنى را
«روزِ روشن قیرگون باید.
«به ایرانشهر،
«آیینِ پلیدى
«واژگون باید …»
***
سپاهِ دشمنان از بعدِ روزى چند،
چون رودى خروشان،
سخت مى‏غرّید و هر جا
مى‏گذشت آنجا
سراى مرگ و آتش بود …
زمین بر خویش مى‏لرزید و
چشمِ آسمان گریان
نه زنهار و امانى، بر سرا و خان و مانى بود …
***
سپاهِ آریو برزن،
نشسته در کمینگاهى،
به بالاى بلندِ کوه، سَرِ دربندِ شهر پارس
شکیبش بس توان فرسا
به سر اندیشه فردا
***
به دنبالِ شبى پایا،
فَلَق پشتِ افق سر زد.
گلِ خورشید، بر بامِ بلندِ آسمان رویید.
غریوِ وحشىِ دشمن
به دشتِ بیکران پیچید.
سپاهِ دیو و دَدْ نزدیک‏تر آمد
به هر گامى ولى راه گریزش تنگ‏تر مى‏شد.
زِهر سو، کوه‏ها بر آسمان سوده،
به پیشِ رو، یکى دیوارِ سنگین‏
سخت و پابرجا
تلاشِ خصم بیهوده…!
***
پس آن‌گه، با غریوِ رعدگونِ‏
آریو برزن،
هزاران مردِ شیر اوژن،
هزاران سنگِ سنگین را
سرِ دشمن فرو بارید…
سپاهِ خصم، چون کوهى گران
بر خاک و خون غلتید…
بسى سرها به روى سینه‏ها پیچید …
زِپشتِ صخره امّا همچنان
باران سنگ و تیرِ پرّان از فلاخن بود…
جهان در چشمِ دشمن همچو شب تاریک،
زمان تنگ و زمین باریک،
زِکُشته، پُشته‏ها انبوه …
در این هنگامه جمعى از پى‏
راهِ گریزِ خویشتن حیران،
سوارانى، لگدکوبِ سُمِ‏ اسبان
و گَر کس چنگِ خونین در
شکافِ صخره مى‏افکند
سنگِ کوهسارش مى‏شدى آوار …
***
سکندر، اندرین ماتم،
نه راهِ پیش و پس بودش،
نه یاراى سلحشورى
نگاهش مات و بى‏معنا،
به چهرِ زرد او پیدا،
همه رنج و پریشانى
نشانِ بهت و حیرانى …
***
زمان چون توسنى هموار مى‏پویید
چو تشتِ سرخ‏فامى موکب خورشید مى‏گردید
و گردِ زعفران را بر ستیغِ کوه مى‏پاشید.
غروب از راه مى‏آمد
فرازِ لشکرِ دشمن
هنوز آوار مى‏غرّید…
ملول و خسته و سرگشته،
سیلِ لشکرِ آشفته،
چون دریاى توفان‌زا، به گِرد خویش مى‏پیچید…
***
شبانگاهان، به فرمانِ سکندر
خصم را راىِ گریز آمد.
همه تن خسته و خونین،
سپرها تنگِ یکدیگر،
چو باران تیرشان بر سر
گریزِ ناگزیرى بود…
***
به بالاىِ بلندِ تنگه تنگِ تُک آب امّا،
هُژبرانِ پلنگ‏آسا،
به گردِ آتشِ رخشان،
همه آماده فرمان …
***
سکندر، آن پَلَشت اختر
اجاقِ کینه‏اش روشن،
هواى فتنه‏اش در سر،
نبود او را دگر راهى
مگر با حیلت آمیزد،
فسونى تازه انگیزد
به اهریمن در آویزد …
پس آنگه، رایزن‏ها گرد هم آورد
به تدبیرى پلید، اندیشه بیدادِ دیگر کرد
به دُژخیمان بد پندارِ خود اینسان نهیب آورد:
«شما اى نازک اندیشان!
« زاخترها نشان جویید و
« از فرجامِ این کارِ پریشان آگهى آرید.
« خبر باز آورید ایا به جز این‏
تنگه سنگین،
به کاخ خسروانى راه دیگر
نیست؟»
خبرچینان، زِهَر سویى فرا رفتند
از هر جا نشان جُستند …
سرانجام این چنین‏شان آگهى آمد:
« زخاک ماد، تا مرزِ سراى پارس،
«یکى راه است، بس دُشخوار، ناهموار،
«که کس را زَهره نَبوَد تا در آن پوید»
زدیگر سو، برایشان مرد چوپانى فراز آمد
یکى چوپانِ جان ناپاکِ نابخرد
دلش آلوده با نیرنگ
نه او را بیمِ نام و ننگ…
***
فریب و وعده‏هاى ناکسان‏
چون کارگر آمد،
خبرشان داد از راهى
پُرآسیب و هراس آور
به قلبِ جنگلى تاریک و وهم‏انگیز،
گُدارى تنگ، توفان خیز…
بدین سان آن پلیدِ بدگُهر
نااهل مردِ لیکیانى،
دشمنان را راهبر آمد…
***
شبى سرد و هراس افکن،
صفیرِ بادِ وحشى بود و خوفِ مرگ و
سوزِ برفِ سنگینِ زمستانى …
و در خاموشىِ جنگل،
هزاران چشم رخشان
در میانِ شاخه‏ها، چون اخگرِ سوزان
و از هر گوشه،
چنگالِ درختى نیشتر میزد.
و خصمِ کینه‏جو، در برف هردم
سرنگون مى‏شد.
به دیگر شب،
نشیبى بود ناهموار و
سیلابى هراس‏آور
و توفانى که مى‏گردید
خشم‏آگین و خصم‏افکن
و غوغاى جنونِ شب،
درونِ سینه دشمن …
***
سرانجام آسمان،
بر چادرِ تاریکِ شب رنگِ کبودى زد.
فروغ تازه‏اى بر چهره گیتى هویدا شد.
سحرگاهى دگر آمد …
بداندیشانِ دشمن‏خو،
گُدارِ درّه را گشتند و
سوى قلّه آغازِ سفر کردند…
***
فرازِ قلّه، چابک زبدگانِ پارسى
چالاک و شیراوژن،
قراول‏هاى تیرافکن،
سپاهِ دشمنان انبوه
شمارِ پارسان اندک…
دلیرى پارسى گفتا:
«یکى آتش برافروزیم تا مردم بدانندى
که خصمِ دیو خو،
راى ستم‏ دارد.»
چو رقصان شعله آتش به سوى آسمان بر شد،
زِهر سو جنگلِ انسان به جوش آمد
زمین و رزمگاه و آسمان لرزان،
صدا، کوبنده چونان غرشِ توفان …
«کنون مردانگى را آزمون باید.
«تو اى خصمِ پلید آیین
«تبرزین‌ا‌ت نگون باید.»
ولى آوخ …
تبرهاشان به خون آغشته،
از هر سو سپاهِ خصم مى‏جوشید
گلوى تشنه دشمن،
ز خونِ مردمِ آزاده مى‏نوشید
جدالى نابرابر بود و پیکارى هراس‏آور.
***
از آن سوى افق، آن دَم
چهل گُردِ سوار از راه مى‏آمد
به روزِ نام و ننگ و گاهِ جانبازى،
سپهدار آریو برزن
به همراهِ سوارانِ دلیرِ خود
به سوى نابکاران اسب‏ مى‏تازید…
خروشِ مردِ شیر اوژن
به بالِ آتشینِ باد مى‏پیچید …
***
«جهاندارا !
«به مهر و راستى سوگند،
«گر مرگم به پیش آید،
«من و آیین جانبازى‏
«به راهِ شوکتِ ایران،
«خوشا مرگ و سرافرازى
«جهاندارا !
«کنون هنگامِ رزم و گاهِ جنگ آمد
«نبردِ واپسینم
«آزمونِ نام و ننگ آمد،
«بزرگا !
«اندرین توفان پناهم ده
«به تدبیرِ ستم‏کاران،
«کنون فانوسِ راهم ده
«یکى بازوى پولادین و جانِ دادخواهم ده
«سرى شوریده دارم
«بهرِ سربازى کلاهم ده.
«مرا با خویش وامگذار
«نیرو و سپاهم ده
«کنون باید سراپا شعله گردم
«جان برافروزم.
«زِهَر مو، ناوکى سازم
«که بر قلبِ ستم تازم.»
***
نبردِ آریو برزن،
نبردِ نور و تاریکى،
نبردِ حور و اهریمن …
چسان گویم حدیثِ آن جوانمردان،
مرا کى باشد این امکان،
که تا بایسته برگویم
از آن شایسته جانبازان؟!
همین گویم:
هزاران بار، چرخِ آسمان،
در گردشِ پرگار چرخیده‏
هزاران سال، خورشیدِ جهان افروز
بر خاکِ دلیران نور پاشیده‏
هزاران فتنه بر قلبِ وطن مِسمار کوبیده
ولى،
آیینِ جانبازى، در این سامان نمى‏میرد
سر و جان مى‏رود از کف
ولى ایمان نمى‏میرد.
کلامِ آخِرین بشنو:
گُهر پرور سراى من،
کهن گهواره پاکان،
بهشتِ روشنِ ایران،
نمیمیرد،
نمیمیرد،
نمیمیرد.



دیدگاه ها : دیدگاه شما
برچسب ها: آریوبرزن ، آریابرزین ، زرتشت ، آریو برزن و اسکندر ، نبرد آریوبرزن با اسکندر مقدونی ، Callisthenes ، Gaugamela ،